![]() |
![]() |
|
| یک وبلاگ نیمه خصوصی نیمه عمومی در زمینه ی ادبیات خصوصی در ملا عام |
|
این دفتر خاطرات لعنتی ما اصلن رابطه ی خوبی با ضرب المثل قالی کرمون نداره و
هر چی نخ نماتر می شه بی ارزش تر می شه. حتی خوندن جاودانگی میلان کوندرا هم نتونسته نظرشو عوض کنه... بعضی وقتا صدای جیغشونو میشنوم که از ترس تنهاییی و حمله ی موریانه ها و ویروس ها خودشونو می چسبونن به هم... جیغای خفیف و ممتد، مثل همین الان.!.. میشنوی؟
دو کار گذاشتم که خوندنشون بدون گذاشتن نظر کراهت داره...!
۱ چقدر غمگین درون بن بست خیس یک واژن شروع مرگت در این فضای بدون اکسیژن
تو بی هدف می نشینی و بی دلیل می خندی که سرنوشتت نوشته روی نوارهای ژن
که لیز خوردی (تو قطره ای) روی پوست، پاتیناژ بیا به بیرون ، شبیه حالت تهوعی : کورتاژ
درون مغزت هزار پرسش، سه تا سه تا نقطه... پسر؟ دی ِان ِای؟ لقاح؟ دختر؟ خروج یک مرده؟
پدر شبیه توهمی دلپذیر اما گنگ! [چه نامناسب، چقدر مضحک: پدر، معما، گنگ!]
پدر ( شبیه تجسمی از کسی که هرگز!) کو؟ و حس مادر ( زمین هرزه، گیاه قرمز!) کو؟
هزار پرسش درون مغزت و آه جانسوزی خدای خوبم! خدا چرا من؟ خدا چرا روزی..
تصادفن یا که در پی طرح و نقشه ی قبلی شدم گرفتار یک دسیسه درون یک واژن!؟
۲ همیشه خالی، همیشه تنها، همیشه پیراهن کمی خودت را به سمت ماها بیار تا گاهن
چروکی ام را اتو کنی و بپوشی ام شاید و دکمه دکمه مرا ببندی مرا که حتی حن.. جره ندارم برای شرح «چقدر تنهایم!» من و تو بی هم دو جسم بی جان دو شاخه تیراهن
نگو که هرگز نمی رسیم و که سرنوشت این است نگو که تو من، دو خط ممتد، دو ریل راه اهن
تویی که من با صدای کفشت همیشه می رقصم مداد برخیز و روی کاغذ برقص با آهن.. گ آشنای کسی که او را دوست می دارم کسی که حالا، بدون او من...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 تیر1386ساعت 23:53 توسط محمد شعبانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
فارغ التحصیل کارشناسی عمران
اهل شعر و تئاتر و کتاب عاشق پرسپولیس، گرگان، معماری، میلان کوندرا، تخمه ژاپنی، زیدان و قهوه ی بعد از نصف شب! گاه می نوسیم ناخودآگاه و گاه شعر که نه... |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت رسمی باشگاه پرسپولیس تازه های ادبی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|